به بهانه روز دانش آموز

امروز 13 آبان است و در تقویم رسمی، روز دانش آموز نام گرفته است.  چند سالی هست که موضوع روزی به نام و به یاد دانش آموزان نیز اهمیت پیدا کرده است و در مدارس به خصوص در مقطع ابتدایی برنامه های مفرّحی همراه با پذیرایی و اهدای جوایز و یادگاری ها برای دانش آموزان برگزار می شود.

اما نکته ای که این بار سالگرد 13 آبان و روز دانش آموز را برایم خاص تر کرد، موضوع انشایی است که معلم کلاس سوم پسرم به مناسبت این روز به آنها داده بود: "آروزهای یک دانش آموز را بنویسید."

این اولین تجربه انشاء نویسی او بود و وقتی از پسرم پرسیدم که چه آرزویی به عنوان یک دانش آموز دارد کمی فکر کرد و چیزهای ساده ای گفت مثل اینکه می خواهم اخلاق خوبی داشته باشم و اخلاق مردم هم خوب باشد. آرزو می کنم مردم به محیط زیست فکر کنند و به جای گازوئیل و بنزین از انرژی خورشیدی و برق و باد استفاده کنند.

شاید اینها آروزهای یک کودک 8-9 ساله باشد اما آیا رابطه ای هم با دانش آموز بودن او دارد؟ آیا آرزوهای یک دانش آموز باید جهت خاصی داشته باشد؟ آیا نقش او به عنوان یک دانش آموز باید در آرزوهایش نیز متجلی باشد؟

نمی دانم.

 

اما برای من، اولین بار بود که فکر کردم آیا زمان آن نرسیده است که در چنین روزی، پای صحبت دانش آموزانمان بنشینیم و از آنها بگوییم واز آنها بشنویم؟

آیا تجربه دانش آموز بودن برای کودکان ما، تجربه ای مفید، دوست داشتنی و شادی بخش است؟

آیا دانش آموزان ما فرصت آرزو کردن و خیال پردازی در مورد آینده خود و جهانشان را دارند؟

آیا دانش آموزان ما در محیطی امن و آزاد، پای درس معلم می نشینند و از او می آموزند؟

 

در کشوری زندگی می کنیم که هنوز بدنهای نحیف دانش آموزانمان زیر فوران خشم آموزگاران کوفته می شود.

هنوز بخاری های ناایمن هر از چندی پیش پای دانش آموزانمان گُر می گیرند و صورتهای زیبا و معصومشان را می سوزانند.

هنوز دانش آموزانی داریم که در مدارس فرسوده و ناایمن درس می خوانند.

هنوز در بوفه های مدارسمان، به جای شیر و آجیل، پفک و یخمک و چیپس فروخته می شود.

و هنوز ...

 

اما با همه اینها، هنوز فرزندانمان هر روز کیف و کتاب به دست با شور و شوقی که ناگزیر کودکی است روانه مدرسه می شوند و موقع خداحافظی لبخند می زنند و برایمان دست تکان می دهند.

قبلی

حق آموزش برای همه آری، برای افغان ها خیر؟!


نظر دهید